
"سبز سبزم ریشه دارم، من درختی استوارم..."."شور و عشق و شادیم را، از خدایم هدیه دارم. هرچه هستم هرچه باشم، چشمه ای پاک و زلالم"
روحش شاد و یادش گرامی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت
سالروز میلاد بزرگمرد عدالت (علی علیه سلام ) مبارک باد..

نوشته شده توسط سمیرا سجادی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت

پیرمرد و پسرک واکسی
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت
![]()
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
قیصر امین پور
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. ماذر - مامان - مام - ام و… برای گفتن آن لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت.
خدای من! مادر، اسطوره ای مقدس است در زندگی انسان. بزرگ و بلند. شاید نیمی از انسانها مادر شوند اما بازهم مادر بودن و مادری کردن مفهومی مقدس است.
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :
»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .«
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .
او سالهای سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پابهپاي خداوند روي ماسههاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او كه محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكلترين لحظات زندگيام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهام. زمانهايي كه در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني!
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
حسین پناهی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت
چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه
لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ،
وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و
قطره ای گرم شده اند نامش اشک .
اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در
دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت
خدای خوبم
سال 1386 گذشت و من مثل تمام سال های گذشته از تو بزرگوار سپاسگذرم
سعادت داشتم تا 365روز دیگر هم خورشید را تماشا کنم،شاهد لبخند و شادی
اطرافیانم باشم،با چالش ها زندگی برخورد کرده و تجربه های بهتر زیستن را کسب کنم!
خدای مهربانم
به خاطر هدیه گرانبهایت سپاسگذارم . از این که به من فرصت می دهی
تا طعم شیرین لحظه لحظه های سال 1387 را بچشم،متشکرم. می دانم که تو بزرگوار،
برایم بهترین ها را در نظر داری!
خدای همیشه همراهم
به پاس تمام بزرگواری ها و نعمت هایت،من هم قول می دهم که تمام سعی ام
را بکنم تا به بهترین و زیباترین شکل ممکن زندگی کنم: امیدوار،پرتلاش،شاد
و صمیمی و سبز!
پس،هر لحظه تکرار می کنم : امسال،سال خوشبختی من است!
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
سیب
به خاک افتاد
و من به خاک
بر این دوباره ی رستن
افتادم
و سیب پوسید
و من پوسیدم
و روح من در هوای سیب ماند
و سیب
در هوای بهشت پیچید
از هوای درخت
و سیب ، اولین کلمه ی جهان شد
تقدیم به دوست عزیزم H.A
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
شگفتا !
وقتی که بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم ...
وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ... !
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال ، در برابرت ، می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ، و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت ، و کویر را تاخت و گداخت و از آسمان آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید .
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ، وبعد ، عمری گداختن از غم نبودن ، کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت .(دکتر شریعتی)
تقدیم به دوست عزیزم شهر شیشه ای
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت
خدايا!
به من زيستنی عطا کن، که در لحظه ی مرگ بر بیثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته، حسرت نخورم، و مردنی عطا کن، که بر بيهودگیاش سوگوار نباشم.
دکتر علی شريعتی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز می شود.
چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان را شنیده اند وبدان کار بسته اند که "بمیرید،پیش ازآ نکه بمیرید"
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت
خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟
خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
وقتی با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی وبا سرسختی طوفان زندگی در نبرد
تا می توانی ایستادگی کن
ولی آنگاه که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن
بنشین و صبر کن
و بدان که طوفان های زمانه را هم دورانی است
و تند باد های زمانه را زمانی می گذرد
و می گذارندت که برخیزی
مهم آن است که تو برای برخاستن مهیا باشی
(دکتر علی شریعتی)
تقدیم به دوست خوبم چیزی شبیه روزنامه
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن"
من چراغم خاموش سهراب
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت
آن کس که دیگران را می شناسد خردمند است
آن کس که خود را می شناسد دل آگاه است ( لائوتزه)
تلخترین اشکهایی که بر مزار رفته گان ریخته می شود، به خاطر کلمات ناگفته و کارهای انجام نگرفته است ( هاریت بیچراستو)
وقتی دنبال خوبی دیگران باشید بهترین را در خودتان خواهید یافت. (مارتین والش)
اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن ، بهترین خوشبختی هاست( بودا)
به رویاهایتان بچسبید و آنها را زنده نگاه دارید. زیرا اگر رویاهایتان بمیرند،زندگی به پرنده شکسته بالی تبدیل می شود که قدرت پرواز ندارد.
(نیچه)
از همراهی مهر می آید و از مهر رنج، اگر در راه چون خود نیابی، چونان کر گدن تنها سفر کن( بودا)
عشق بلایی است که همه خواستار آن هستند.( افلاطون)
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص! (چارلی چاپلین)
خداوند وقتی بخواهد کسی را فاسد سازد او را به همه آرزوهایش میرساند.( اسکار وایلد)
خدا امید و خواب را برای جبران غمهای زندگی به ما ارزانی داشته است.(والتر)
از میان کسانی که برای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند.(آنتون چخوف)
آنچه هستی هدیه خداوند است به تو و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند پس بی نظیر باش.( جبران خلیل)
خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی ، نتوانی.(زرتشت)
اگر تنهاترین تنها ها شوم ، باز خدا هست . او جانشین همه نداشتنهاست.(دکتر شریعتی)
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت
می خواستم زندگی کنم
راهم را بستند
ستایش کردم
گفتند خرافات است
عاشق شدم
گفتند دروغ است
گریستم
گفتند بهانه است
خندیدم
گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید
می خواهم پیاده شوم
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.
هر لحظه دردی سر برمی دارد
و هر لحظه نیازی
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.
این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.
مگر این قفس کوچک استخوانی،
گنجایشش چه اندازه است؟
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
به نام خدایی که ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند
نسیم ،نفس خداست
بارش زیادی سنگین بود وسر بالایی زیادی سخت.دانه ای گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کردنفس نفس میزد.اما کسی صدای نفسها یش را نمی شنید،کسی او را نمی دید
.
دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد.مورچه می دانست که نسیم نفس خداست.مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت
:
گاهی یادم میرود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم ،نکند دیگر گمم کرده ای! مورچه گفت:این منم که گم میشوم.بس که کوچکم.بس که ناچیز. بس که خرد.نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.خدا گفت: اما نقطه سر آغازهر خطی است
.
مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.من به هیچ چشمی نخواهم آمد.خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشمهای من همیشه بیناست
.
مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت.پس دوباره گفت:زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.خدا گفت:اما اگر تو نباشی ،پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟تو هستی و سهمی از بودن برای توست،در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است
.
مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک،مورچه ای با خدا گرم گفتگوست
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت

عمر برف است و آفتاب تموز....و همه ی ما آدم برفی های این روزگار که روزگار غریبیست ای نازنین!
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
راستی آیا
کودکان کربلا ، تکلیفشان تنها
دائما تکرار مشق آب ! آب !
مشق بابا آب بود ؟
قيصر امين پور
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سمیرا سجادی در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
دخترم من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازان بر روی ریسمان نا استوار هراسیده ام.
اما این حقیقت را تو بدانی که مردم بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان
نا استوار سقوط می کنند
تجربه ای از غریبه
تقدیم به غریبه که با آمدن خود هر غریبه ای را آشنا کرد...
تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من،از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.
تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندانی کشیدن به خاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است، از شادی توست که من در دل میخندم، از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم .نمی توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام ،دریاب!
دریاب!
من تو را دوست دارم. همه زندگیم و همه روزها و همه شبهای زندگیم،هر لحظه از زندگیم براین دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اندو شاهد هستند. آزادی تو مذهب من است ،خوشبختی تو عشق من است، آینده تو تنها آرزوی من است...
دکتر علی شریعتی
فهرست اصلی
دوستان
غریبه(همدم و رفیق و عزیز همیشگی)
دکتر اردستانی
دکتر رضوی
شهر شیشه ای
خبر گزاری فارس
نیوشا بینش
بهروز رضییی فر
تپش
انجمن علمی ارتباطات دانشگاه آزاداسلامی اراک
آسمان وریسمان
هوای تازه
بی نام
استاد علیرضا گلستانی
گل گندم
خرد گرایی
مارمولک
خبرگزاری دانشگاه آزاد اسلامی
ارتباطات
هشتبندی
خبر گزاری مهر
ترانه های زندگی
دکتر شریعتی
یاداشت های یک خبرنگار
بازنگار
گروه ارتباطات اجتماعی ایران
اخبار ارتباطات
طلوع(علی مرادی)
محمد حسینی
هادی شیخ
راستین دهقان
فاطمه حسینی
آرش حفیظی
شقایق(غریبه ای آشنا)
شاملو
میلاد اصفهانی
بانوی پاییز
دلتنگی های یک پدر
کمی صادقانه تر
چیزی شبیه روزنامه
معلومات عمومی
مرکز پزوهشهای ارتباطات
بانک مقالات ارتباطات اجتماعی
روابط عمومی
روابط عمومی کاربردی
آخ دلم!نشکنی(عمو)
سميرا ودوستان2
torino2
پیوندهای روزانه
مركز پژوهش هاي ارتباطات
مركز تحقيقات، مطالعات و سنجش برنامه اي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران
پايگاه اطلاع رساني علوم ارتباطات ايران
آیین نامه آموزشی دانشگاه آزاد
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح قالب
POWERED BY